تبليغاتX
ساده تر از ساده
شادم که در شراره تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعدوصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون زتو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست

شبها چو در کناره نخلستان

کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش می آید

شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحرا ها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه ی دریا ها

شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو می سوزم

در دل چگونه یاد می میرد
یاد عشق تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیز است
کو را هزار جلوه رنگین است

اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها تو را به گوشه تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:31 توسط مهسا |


 

آفتاب نگاهت

روشنای کهکشان تنهایی من است

شک ،

در من پایان می گیرد

آنگاه که لبخند می زنی به رویم

امید،

در من جان می دمد

آنگاه که

گوشی صبورمی شوی

برای گفته ها و ناگفته هایم

همپای دردها و

دریغ هایم می شوی

تا مباد از خود واپس بمانم

همتای من اگر تو

تا ابد

چله نشین شادی های

بی پایان خواهم بود

با تو

به هر چه آفتاب اقتدا می کنم

این همه نجابت

دریغ است که

در حصار حسادت من اسیر بماند

تابنده باش

آنچنانکه که بوده و هستی

نه برای من

برای همه کسانی که

برای رسیدن به امیدهاشان

به آفتابی چون تو نیاز دارند ؛

صادق و صمیمی و پاک

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:1 توسط مهسا |


دوستان عزیز سلام!

من و سارا داریم می ریم مشهد. ۴ روز نیستیم.ولی وقتی برگشتیم حتما نظرها رو می خونیم(پس نظر 

یادتون نره).قبل از رفتن تصمیم گرفتم یه پست زیبا براتون بذارم.

حتما برای همتون دعا میکنیم.دلمون براتون تنگ میشه

فعلا بای

***********************************************

اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.


دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.


دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.


برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.

پابلو نرودا

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:21 توسط مهسا |


لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید

و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت از آتش است

و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:21 توسط مهسا |


  

                    پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم  به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

 با اينکه دلم داد مي کشيد  

به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس  ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:

به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:55 توسط مهسا |


تو را نگاه می کنم.

 
خورشید چند برابر می شود و روز را روشن می کند!

 

بیدار شو

با قلب و سر رنگین خود

بد شگونی شب را بگیر.

 

تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می شود

 

زورق ها در آب های کم عمقند...

خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد است!

 

جهان این گونه آغاز می شود:

موج ها گهواره ی آسمان را می جنبانند

 

تو در میان ملافه ها جا به جا می شوی

وخواب را فرا می خوانی.  بیدار شو تا از پی ات روان شوم

 

تنم بی تاب تعقیب توست!

می خواهم عمرم را با عشق تو سر کنم

 

از دروازه ی سپیده تا دریچه ی شب

می خواهم با بیداریِ تو رویا ببینم!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 11:40 توسط مهسا |




پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت



شقایق عاشق بود و اجازه دوست داشتن را نداشت



آسمان غمگین بود و چاره ای جز گریستن نداشت



پیش از تو قلبها بی ستاره بود و تنها....



غروب بی افق بود و سپیده دم بی نور....



فاصله ها مبهم بود و رویاها حقیقتی تلخ...



عشق احساسی غریب بود و ابدیت بی مفهوم و پوچ.



پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه بود و



چراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید می شد.



پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم و تو آمدی و



اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام



پس بودنت در کنارم را همیشه می ستایم

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:0 توسط مهسا |